X
تبلیغات
♀♥...CUTE GIRL...♥♀

♀♥...CUTE GIRL...♥♀

فنجان...

تــــــو قهوهـ مینوشیــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غـــافلـ از اینکهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کسیـــ اینجاستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کــــهـ بــهـ فنجانـ درونـ دستهایـتـ هـمــــــــــ

حــــــــــــــســــــــــادتــــ میــــــــــــــــکنـــد

...................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 14:4  توسط پریسا  | 

آهای دنیا...

دلم رقـــص نمیـــخواهــــد....

آهــــای دنـــیـــا...!

تمـــامـــش کــــن...

وگــــر نـــــــه

ســــازت را میــــشکنـــــم ایــــن بــار....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 13:58  توسط پریسا  | 

عوض...

وقتی ارزش ها عوض میشن...

عوضی ها با ارزش میشن...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 0:20  توسط پریسا  | 

زلال باش...

زلال باش ....

‌زلال...

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ،

 آسمان در تو پیداست...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 23:52  توسط پریسا  | 

رقص...

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم

 دوست دارم چون آن ها از روی عشق می رقصند و

  این ها از روی ترس!!!! 

"دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 13:1  توسط پریسا  | 

سیب...

شاید همه چیز از یک اشتباه شروع شد...

به جرم خوردن سیب به جایی تبعیدمان کردند که...

 پر از سیب است...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 11:29  توسط پریسا  | 

پرده...

تفاوت فاحشه و باکره پرده ایست نازک به ضخامت یک دنیا!! دنیایی که بعضی مردان برای رسیدن به آن از دریدن تمامی پرده های انسانیت ابایی ندارند...شگفتا!!که این دنیا توسط جامعه ای خلق میشود که بکارت ذهنش را عقاید همین مردان به باد داده....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 11:23  توسط پریسا  | 

دردم می آید...

دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...

و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....

من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی

تمام حرف هایت عوض میشود

دردم می آید نمی فهمی

تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر

حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است

من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود

میدانی ؟

دلم از مادر هایمان میگیرد

بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد ...

مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد

تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است

ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد

باز هم همین را میگویی

ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

دردم می آید

از این همه بی کسی دردم می آید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 12:49  توسط پریسا  | 

زن...

زن عشق می کارد و کینه درو میکند ...

دیه اش نصف دیه مرد و مجازات زنایش با او برابر ...

میتواند تنها یک همسر داشته داشته باشد و مرد مختار به

 داشتن چهار همسر ...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است و مرد

 در هر سنی بخواهد به لطف قانون گذار میتواند ازدواج کند ...

در مبحسی به نام بکارت زندانی است و مرد ...

زن کتک میخورد و مرد محاکمه نمیشود ...

زن می زاید و مرد برای فرزندش نام انتخاب میکند ...

زن درد میکشد و مرد نگران است که کودک دختر نباشد ...

زن بی خوابی می کشد و مرد خواب حوریان بهشتی را

می بیند ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هرروز او متولد می شود،عاشق می شود،مادر می شود

،پیر می شود و می میرد ...

و قرن هاست که او ،عشق میکارد و کینه درو می کند چرا

 که در چین و شیار های صورت مردش به جای گذشت،

زمانی جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان

 مردش،گام های شتاب زده جوانی برای رفتن و دردهای

 منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل

 بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را دل او زنده میکند ...

و این ها همه کینه ایست که کاشته می شود در قلب

مالامال از درد ...!

و این رنج است ..

.(دکتر شریعتی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 12:45  توسط پریسا  | 

حوا بودن...

در ســــــــر زمیــــــــن منـ

هیــــــــچ کوچــــــــــه و خیـــــابانی

بـــــه نـــــام هیــــچ زنــــــــی نـــــــــیست

بـــــــــــــــن بســــــــــت هــــــــا امـــــا ...

فقـــــــــط زنــــــ ها را میــــــشناسند انـــــــــگار

در سرزمیــــــــــــن مــــــــــــــــن

ســـــــــــــهم زن ها از رودخـــــــانه ها

تنهـــــــــا پـــــــــــــل هایی اســـــــــــــــت

که پشــــــــــت ســــــر آدمهـــــــــا خرابـــــــــ شـــــــــده اند

اینجــــــــــا

نــــــــام هیــــــــــچ بیمـــــــــارستانی مریـــــــــم نیــــست

تـــــــخت هــــــــای زایـــــــشگاهها امـــــــــا

پـــــــر از مریـــــــــم هـــــــای درد کشــــــــــیده ای اســـت

کـــــه هیـــــــچ یـــــــــک مسیـــــــــــح را

آبســــتن نیســــــــــتند

اینجـــــــــا زمیـــــن اســــــــــــــت

حـــــــوا بــــــــودن  تـــــاوان ســـــنگینی دارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 12:38  توسط پریسا  | 

زندگی...

چارلی چاپلین :
شایدزندگی آن جشنی نباشد که تو انتظارش راداشتی،
اماحال که به آن دعوت شدی تامیتوانی زیبابرقص...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1391ساعت 11:39  توسط پریسا  | 

آدم...

حضرت آدم یک بشر بود و بس...

او سیب را نه بخاطر سیب بودنش

بلکه بخاطر ممنوعیتش میخواست

 

مارک تواین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 11:50  توسط پریسا  | 

کشور من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 11:47  توسط پریسا  | 

کجایی سعدی...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 11:45  توسط پریسا  | 

زنده یاد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 11:42  توسط پریسا  | 

صادق هدایت...

بهشت بزرگترین فریب برای جهنم کردن دنیاست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 11:34  توسط پریسا  | 

کمی آن طرف تر...

زنی مسافر نیست،ولی سوار ماشین می شود.

چقدر تاکسی ها مدل بالا شده اند؟!

پدری نداری هایش بی پایان است و بهانه هایش برای

خانواده به پایان رسیده است.

دختربچه گل فروش،سردی هوا را تحمل می کند،

ولی تاب تحمل نگاه سرد عابران را ندارد.

مادری همراه سبزی های همسایه،

آرزوهای دوران جوانیش را خرد می کند.

پسری نگاه بهت زده اش را به عشقش می دوزد که

از ما بهترانی نصیب خودش کرده است.

دروغ،ریا،تهمت،دور زدن،فریب،غیبت....

با اینها دلی می شکند،

اشکی می ریزد،آهی کشیده می شود....

ولی خدا در نزدیکی ما نیست...

کوروش کمی آن طرف تر،

ما هم می خواهیم در جوار تو آسوده بخوابیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 13:51  توسط پریسا  | 

علم یاثروت؟...

کودکیـــ کهـــ میدانــــد

دستانـــ پینهـــ بستهــ یــ پدرشــــ

تنــــ فروشیــــ خواهرشــــ

وگریهـــ هایــ مادرشــ

از بیــ پولیــ استــ

در مدرسهـــ چطـــور بنویســــد علمـــ بهــــتر از ثروتـــ استـــ ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 13:49  توسط پریسا  | 

فاحشه...

فاحِشهـــ ها را سَنگـــسار میکُنَنـــد

غافِلـــ از اینکهـــ شَهـــر پُر از فاحِشهـــ های مَغزیســـت

و کَسیـــ نِمیـــدانَد کهـــ مَغزهایـــ هَرزهـــ ویرانـــگرَند از تَنـــ هایـــ هـَــرزه......!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 13:48  توسط پریسا  | 

من...

 

من یک دخترم..

بــــــــدان .

حــــــوای کسی نـــــمی شــوم که به هــــــوای دیگری برود ...

تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ...

روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ...


... ارزان نمی فروشمش...


دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد ...

بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش ...

پـــاییــــــز است ...

باران بی وقفه این روزها هوای عاشقی به سرم می اندازد ...

لبـــــریــــزم از مهـــــر ....... اما استــــــــوار ......

ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــــا نیست ....

عشق حـــوای ایرانی با شکــــوه است و بــــــــزرگ ....


آدمی را برای همراهی برمی گزیند ، شریــف ، لایــق ، فروتـــــن و


عــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــــق .......!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 13:25  توسط پریسا  | 

تن...

از خودتــــــ پرسیـــــدی چرا اگــــــــــر در سرزمیــــــــن من و تو

زنــــــــی زنانگــــــــــی اشــ را بفروشـــــد که نان در بیارد رگـــــ غیرت

اربـــآبآن بیرون میزند اما همان زن کلیــــــه اش رآ بفروشد

تا نانی بخرد و یا شوهـــــــــر زندانی اش آزاد شود این "ایثـــــــار" است

مگر هر دو از یک تــــــــــن نیست؟

بفروش! تنــــت را حراجـــــ کن ..

من در دیـــــــــارم کسانی رآ دیده ام

کهـ دین خـــــــدا رآ چوب میزنند به قیمت دنیـــــایشان

شرفتــــــ را شُـــــکر که اگر میفروشی از تـــــــن میفروشی

نهـــ از دیـــــــن

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 13:19  توسط پریسا  | 

دختر ها...

 
دختر ها شیطنت های خاص خودشان را دارند!

بَرچَسبِ هَرزِگی بَر خَندهِ هایِ آنان نَزَن!

بِه سَلامَتی دُختَرَکانِ شَهرَم کِه خَندهِ نیز بَر آنان حَرام اَست ...!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 13:17  توسط پریسا  | 

بچگی...

مـے خواهم برگردم بـﮧ روزهاے کودکے  …

 آטּ روزها کـﮧ :

  پدر تنها قهرماטּ بود…

 عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصـﮧ مے ـشد…

 بالاترین نــقطـﮧے  زمےـטּ، شـانـﮧ هاے پـدر بــود…

 بدتـرین دشمنم ،  برادر ـم بودند…

 تنــها دردم ، زانو های زخمـے ام بود…

 تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود

 و معناے خداحافـظ ، تا فردا بود…

 آن روزها لااقل عروسکی داشتم تا با او درددل کنم

 فکر میکردم به حرفم گوش میکند

 این روزها میدانم که او نمیفهمد و هیچ کس دیگر را هم ندارم

 خدایا خستـﮧ ام!

 دلم بچگے میخواهد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 13:12  توسط پریسا  | 

رقاص...

رقاص ڪـﮧ باشے ...


رقاص ڪـﮧ باشے ، دیگر آهنگ خاصے مــعنے ندارد


بـا هـر آهنگے بـاید برقـصے !!!


و ایـن روزهـا . . .


چه بـد آهنگــ هایـے مےزنـد روزگــــار ،


و مـن . . .


هر روز برایش مےرقــصم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 13:2  توسط پریسا  | 

بانو...

کور باش بانو...

نگاه که میکنی میگویند "نخ داد"

غمگین باش بانو...

لبخند که میزنی میگویند"پا داد"

لال باش بانو...

حرف که میزنی میگویند"جلوه فروخت"

بمیر بانو...

شاید دست از سرمان بردارند...

شاید...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 14:37  توسط پریسا  | 

خدایا...

خدایا حواست هست؟؟؟!!!

صدای هق هق گریه هام

ازهمون گلویی میاد که

تواز رگش به من نزدیکتری!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 14:21  توسط پریسا  | 

باکره...

بايد باكره باشى، بايد پاك باشى!
براى آسايش خاطر مردانى كه پيش از تو پرده ها دريده اند !
چرايش را نميدانى فقط ميدانى قانون است، سنت است ، دين است
قانون و سنت را ميدانى مردان ساخته اند
اما در خلوت مى انديشى به مرد بودن خدا و گاهى فكر ميكنى شايد خدا را نيز مردان ساخته اند!!
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 11:49  توسط پریسا  | 

جماعت...

من فقط دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم،

اما می شود کمی کمکم کنید!

آی جماعت.....

شماها دقیقا چه رنگی هستید؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 12:50  توسط پریسا  | 

شاد...


می گویند : شاد بنویس ...

     نوشته هایت درد دارند!

         و من یاد ِ مردی می افتم ،

              که با کمانچه اش ،

                  گوشه ی خیابان شاد میزد...

                       اما با چشمهای ِ خیس ... !!

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 12:47  توسط پریسا  | 

رای...

 مارک تواین :

آنجا كه آزادي نيست،

اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،

اجازه نمی دادند که رای بدهید!

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 12:43  توسط پریسا  | 

مطالب قدیمی‌تر